رمان فیک افتخار من

رمان نامجون و ات

سلام من کیم ات هستم تازه به کره جنوبی مهاجرت کردم من در اصل ایرانی هستم به عنوان تکواندو کار اومدم کره جنوبی تو تیم ملی کره جنوبی من در حال تمرین ضربات تکواندو هستم (مومدولیو، دولیو، اب چاگی، دولیو چاگیو....) برای مسابقات بین المللی بین کل کشور های جهان.

من به عنوان کاپیتان تیم ملی کره جنوبی میرم.

یهو استادم اومد طرفم در حالی که داشتم ضربه مومدولیو پرشی و میزدم گفت: ات برای مسابقات باید کلی تمرین کنی کیم نامجون لیدر گروه بی تی اس قراره بیاد برای دیدن مسابقات حتی رییس جمهورم روت حساب کرده تو باید اول شی.

ات: من قول نمیدم اول شم چون ممکنه با یکی مسابقه بدم که از منم بیشتر تلاش کرده باشه ولی قول میدم کل تلاشمو میزارم تا برنده بیرون بیام.

استاد: افرین دخترم تو همیشه قهرمانی ولی برای ماندگار شدن در تیم ملی باید مدال طلا بگیری همه چی به تو بستگی داره.

ات: چشم استاد من این همه تلاش و درد میکشم اخرش نبرم؟ من میبرم بخاطر اینکه نشون بدم من ارزششو دارم.

استاد با تحسین نگاهی کرد بهم و سرش و تکون داد و رفت.

بعد از کلی روز های پر از تمرینات سخت بالاخره به المان رفتیم چون مسابقات جهانی فرار بود اونجا باشه(مثلا اونجاست)

وقتی من رفتم وسط زمین جمعیت زیادی منو تشویق کردن و چشمم میان جمعیت چرخید که یهو نگاهم نگاه نامجون گره خورد یه لبخند پر از پیروزی زدم و با انرژی فوق العاده ای رفتم وسط زمین مسابقه.

کلاهمو بر سرم کردم و رفتم اول احترام گذاشتیم دقیقه شروع به شمارش کرد.

من اولین امتیاز و گرفتم حریفم چینی بود سخت بود بعد راند اول و واگذار کردم ولی نا امید نشدم برگشتم راند دوم با یک حرکت چرخشی پرشی که کلی تمرین کرده بودم براش حریفم و نقش بر زمین کردم و ناک اوت شد.


اولین بازیمو بردم.

رفتم برای بازی دوم باز هم با انرژی فوق العاده حریفم امریکایی بود که سه سال متوالی قهرمان جهان شده بود اونم با یه حرکت فیلیپینی محکم به سرش ناک اوت شد.

بازی سومم بردم با امتیاز 8بر 6 حریفم ژاپنی بود رفتم برای فینال حتی فمرشم سخت بود بازی با یه ایرانی بود تو فینال حتی فکرشم حالمو بد میکرد یعنی باید با یه هموطن مبارزه میکردم؟

مجبور بودم برای ماندگار شدن ببرم جالب کجا بود اون دخار دوست صمیمی من بود نرجس.

رفتم وسط زمین نگاهی به نامجون کردم سرش و تکون داد و با اطمینان میتونستم از چشماش بخونم که میگه تو برنده ای تو باید ببری.

نامجون به من امید داشت کل کره امیدشون به من بود این بازی خیلی مهم بود چون اگه این بازیو ببرم کره جنوبی قهرمان میشد.

رفتم وسط زمین اولش امیدب نداشتم راند اول و باختم به نرجس ولی من باید میبردم. به یاد این افتادم که وسط مبارزه دوستی فایده ای نداره اونجا فقط قهرمانی و برد مهم بود پس راند دوم با یه کیاب بلند رفتم و با چند ضربه سر محکم حریف ایرانیمو شکست دادم بعد نرجس و بغل کردم.

نگاهی به نامجون کردم داشت تشویقم میکرد.

بعد از بازی بود رفتم رختکن برای اماده شدن گرفتن مدال طلام نامجون اومد رختکن مستقیم اومد سمتم دستمو گرفت برد تو یه اتاق خالی و لب هامو بوسید من شوکه شده بودم که چرا این کارو کرد بعد چند مین جدا شد گفت: دوستت دارم ات من عاشقتم از وقتی تو المپیک لس انجلس دیدمت دوستت داشتم.

بعد دوباره این بار محکم تر بوسیدم.

من گفتم: منم.... دوستت دارم نامجونا

نامجون: حالا برو مدال طلا رو با افتخار ببر به خاطر من.

ات: ولی هنوز نمیدنشون تا بیست دقیقه دیگه.

نامی: خوبه پس تا یه مدت صحبت کنیم تا وقتی میری بیبی من بهت افتخار میکنم تو کلی سختی کشیدی تا به اینجا رسیدی ولی نگران نباش از این به بعد نمیزارم هیچ کاری انجام بدی من ازت مراقبت میکنم بیبی من

بعد محکم بغلم کرد منم عطرشو بو کردم بعد رفتم مدالمو گرفتم.

پایان.

این تک پارتی بود
دیدگاه ها (۰)

لیسا

Rm❤❤#ار_ام#بی_تی_اس#نامجون

پارت هشتم رمان مافیای گل سرخ هانا و نامجون بعد از چند ماه با...

لطفا بخونیدش لطفا اگه ارمی برید تو اون یکی پیجم رمانامو بخون تا ادامه ی رمان مافیای گل سرخ و براتون بزارم ممنونم♥❤😎

وقتی عضو هشتم بی تی اسی و اون عاشقتهدرخواستی☆p.3^ویو ات ^راه...

درخواستی ادامه تک پارتی تهیونگ که تو روز تولدش میبریش خونه ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط